کد مطلب: 28039       
تاریخ انتشار : ۱۳۹۸ شنبه ۱۵ تير ساعت 2:09
نسخه چاپی

من یک زنم

از زمانی که با بازی کودکانه ام به فکر مادر شدن بودم، زیر چشمی خندیدم اما نمیدانستم که دنیای بازی برایم زندگی واقعی است.

با تمام وجود غمگینم

مثل زنی که نمیدانست زن بودنش را…
من یک زنم
از زمانی که با بازی کودکانه ام به فکر مادر شدن بودم، زیر چشمی خندیدم اما نمیدانستم که  دنیای بازی برایم زندگی واقعی است. 
بازی شروع شد:
سوار بر اسب با چادر گل گلی سفید به رودخانه پا گذاشتم
 آیا نمیتوانستم از سقف شاسی بلندی ، رودخانه را نگاه کنم و صورتم را در باد برای ماهی کوچک رودخانه دست تکان دهم!!؟؟
کسی چه میداند شاید ماهی ها
 آنها هم بازی کودکانه میکنند!
 در شناسنامه ۱۴ سال اما در بازی ۳۲ساله بودم
 دردی در ماورا بدنم داشتم 
اما نمیدانستم روحم یا جسمم درد میکند…
 من یک زنم که هر شب بجای شنیدن صدای gipsy-kinds با  صدای زوزه گرگ به خواب میروم
یک زن که با صدای سگان قاش(محل نگهداری گوسفندان) شب را تا صبح میگذرانم 
کدام خاطره پشت این صداها برایم تداعی میشود که اینگونه ناآرامم؟
من یک زنم که در بهمن ترین بهمن ها گندم کاشت میکنم 
یک زن که در فصل بهار حرکت دخترم را در بدن حس میکنم  
و گندم درو میکنم; برایش لالایی میخوانم… 
یک درد ماورائی تمام بدنم را گرفته 
نمیدانم روحم یا جسمم درد میکند…
من یک زنم که هر روز بجای نون لواش نون تیری(نوعی نون محلی که زحمت زیادی برای پخت دارد) میپزم البته با تاوه و هیزم و بچه ای که به پشتم قنداق کردم  که با صدای زوزه گرگ بیدار نشود برایش لالایی کودکیِ خودم را میخوانم، 
چشمان سیاهم خشمگین است و زخمی
من یک زنم  صورتم هر روز با شلاق های تند و تیز خورشید پوستش خشن تر و زلفش سفیدتر از دیروز میشود
انگشتان قاچ قاچ شده ام برای نوازش کودکانم کافی بود
و پاهایم!
پاهایم تاوان کدام راه نرفته را پس میدهند؟ 
کدام هیزم را بر دوش نکشیده ام که اینچنین بی اراده با من در حال جنگیدن هستند؟
در شناسنامه ام ۲۰سال اما در بازی زندگی ام ۵۰ ساله ام
یک درد ماورائی تمام وجودم را گرفته 
نمیدانم از روحم است یا جسمم…
 
من یک زنم ، بوی برشته دلم می آید!
من یک زنم که هر سال  غروب های بیشماری پشت جاجیم خانه ام درد کشیدم و صب صدای گریه بچه ای را میشنوم که خودش را برای بازی های کودکانه آماده میکند
 نمیدانستم که میتوانم در اتاقی سرشار از  بوی بهارنارنج صدای گریه اش را  در آغوشم بشنوم
من یک زنم 
  پر از مهر که با بی مهری قد کشیدم
یک زن که پشت کوه ها زندگی میکنم;
نمیدانستم پشت کو ه های دیگری زندگی طعم و رنگ دیگری دارد; 
  نمیدانستم میتوانم بجای خودسوزی بازی های کودکانه ام را بسوزانم;
بوی برشته دلم می آید 
من یک زنم زنی که فقط از زن بودنش زن نبود…
صدای آژیر آمبولانس می آید…
یک درد ماورائی در بدنم دارم اما نمیدانم روحم درد میکند یا جسمم…!!!
حالا وقتی برای بازی کودکی ام نمانده….

پ.ن:ضعف در آموزش و پرورش و مشکلات فرهنگی ریشه ای کهن در سرزمین همیشه محروم شهرهای حوزه نشین دیشموک دارد، زنان در سن حساس ۱۴ سالگی به جای آموزش و تعلیم و تربیت باید به فکر پرورش بچه یا بچه های خود باشد و در سن ۲۹ سالگی خودسوزی امری غیر طبیعی نیست!!!
ما شعار پیشگیری از درمان میدهیم اما در عمل هیچکاره ایم. این روزها فشارهای اقتصادی و فرهنگی بیش از پیش متوجه قشر محروم جامعه و بالاخص مردم همیشه محروم دیشموک است و قریب به یقین آموزش حلال عمده ی بخشی از مشکلات جوامع بخصوص جوامع محروم است.امیدوار هستم مسولین ما تصمیمات مهمی در این خصوص بگیرند، چراکه زنان امروز ما به واسطه فشارها و تحریم ها و ظلم هایی که میان طبقات جامعه حاکم است از زنان دیروز محروم تر هستند.


به قلم: طیبه دیلگونی
برچسب ها : ,

تا کنون نظری برای این خبر ارسال نشده است

نام:

نظر شما: